تبليغاتX
آفتاب سبز ظهور

آفتاب سبز ظهور

صفحه نخست | پست الكترونيك | آرشيو وبلاگ | RSS

اقتصاد مركانتيليستي ريشه فساد بانكي/ چرا ليبرال‌ها در دولت اصولگرا تئوريسين اقتصادي هستند

حسن عباسي رئیس مرکز بررسی‏های دکترینال امنیت بدون مرز در سخنراني حدود يك ماه و نيم قبل خود به بررسي زمينه‌هاي بروز فساد بانكي پرداخت و ريشه اين اتفاق را اقتصاد مركانتيليستي بر مبناي تاجري و سوداگري عنوان كرد.

 متن اين سخنراني را در دو بخش منتشر مي‌ شود كه بخش اول آن در ادامه آمده است:

اختلاس اخیر یک درصد بودجه کل کشور بود

خاطرم هست در دهه 70 ميلادي، اواخر جنگ ويتنام، خانم اوريانا فالاچي كتابي نوشته بود به نام «زندگي، جنگ و ديگر هيچ». ايشان خبرنگار بين‌المللي ايتاليايي روزنامه «لاري پابليكا» بود. اين خانم اوايل انقلاب به ايران آمد و ديدار و مصاحبه‌اي با امام داشت. كتاب معروف «زندگي، جنگ و ديگر هيچ» ايشان بعدها دستمايه يكي از طنزنويسان داخلي شده بود و ايشان نوشته بود: «زندگي، پول و ديگر هيچ».

ما امروز مي‌خواهيم در باره پول و حوزه مباني فلسفي پول يك نگاه objective و subjective داشته باشيم، زيرا در مقطع بسيار حساسي به‌سر مي‌بريم. سه هفته هست كه جنبش اجتماعي تحت عنوان «جنبش تسخير وال‌استريت» در ايالات متحده شكل گرفته و دوره بسيار حساسي است و به‌طرز عجيبي اتحاديه اروپا و كشورهاي اروپايي دچار مشكلات خاصي شده‌اند. فروپاشي سياسي در 12 نظام سياسي را در كشورهاي عربي شاهد هستيم. در ايران هم همان‌طور كه در روزهاي اخير شاهد بوده‌ايم، مسئله اختلاس 3000 ميلياردي ـ‌يعني چيزي در حدود 1% كل بودجه كشور‌ـ رخ داده است. بودجه كشور حدود 300 ميليارد دلار هست كه يك درصدش مي‌شود 3 ميليارد دلار، يعني 3000 ميليارد تومان.

اينكه در طول پنج سال، سازوكاري در نظام بانكي رقم مي‌خورد و به‌طور عمومي يك نفر و يك مجموعه مي‌توانند 3000 ميليارد تومان اختلاس كنند، پديده عجيب و غريبي نيست. در دوره‌هاي قبل هم ابتدا در سال 70، 71 با موضوع مشابهي مواجه شديم به مبلغ 123 ميليارد، در دوران بعد شاهد پديده‌اي به نام شهرام جزايري بوديم و در دوره اخير هم عدد 3000 ميليارد.

واقعيت قضيه اين است كه متأسفانه در برخورد با اين قضايا مماشات شد و از همان روز اول تعارف كردند. اگر در همان قضيه 123 ميليارد يا بعداً قضيه شهرام جزايري برخورد جدي صورت مي‌گرفت و يا در دوره اخير، وقتي اين قضيه رو شد، برخورد خيلي جدي مي‌كرد، كار به اينجا نمي‌كشيد.

عکس کیف قاپ را رنگی و با یک صفحه شرح منتشر می‌کنند اما معرفی دزدان کلان اقتصادی با حروف است

يك قالپاق‌دزد يا كيف‌قاپ در كشور ما دچار مشكل مي‌شود، صفحه حوادث روزنامه‌ها عكس او را تمام رنگي چاپ مي‌كنند و شرح مفصلي از او مي‌نويسند و فقط يك باند مشكي روي چشم‌هايش مي‌گذارند، اما هر وقت به اين جريان‌هاي كلان اقتصادي رسيدند، متأسفانه از حروف «و»، «د»، «م»، «ن» استفاده كردند و حتي اسم طرف را هم نگفتند. وقتي دستگاه قضايي، سازمان‌هاي امنيتي و مجموعه‌هاي اقتصادي چنين خبط و خطايي را مرتكب شدند، بايد تاوانش را ببينند كه وقتي آن روز به اين قضيه نپرداختند، امروز بايد شاهد اين باشند كه يك نفر 3000 ميليارد، يعني 1% كل بودجه كشور را در اختلاس و ارتشا و پول‌شويي و باز كردن LCهاي عجيب و غريب در نظام بانكي كشور به يغما ببرد كه اين حكايت از آن مي‌كند كه ما بايد از اساس به مقوله اقتصاد پول‌مبنا و اين اتفاقاتي كه در اروپا و به‌خصوص در ايالات متحده مي‌افتد، توجه جدي داشته باشيم.

نسبت پول با قدرت، در واقع توان تحميل اراده بر ديگري است. مهم‌ترين تعريفي كه در جامعه‌شناسي از قدرت مي‌شود، اين است كه قدرت يعني توان تحميل اراده خود بر ديگري. انسان چگونه اراده‌اش را بر ديگري تحميل مي‌كند؟ گاهي اراده را مي‌توان با زور بازو، توان و نيرو بر ديگري تحميل كرد. گاهي مي‌توان اراده را از راه فكر، يعني قانع كردن ديگران تحميل كرد، يعني شخصيت كاريزماتيكي دارد و مي‌تواند ديگران را از نظر فكر و اراده، سر خط بياورد و با استفاده از روش اقناعي، ديگران را با فكر خود قانع كند.

گروهي هستند كه رضايت ديگران را با پول مي‌خرند و اين توان را دارند كه از راه قدرت اقتصادي، اراده خود را بر ديگران تحميل كنند. آقاي آلوين تافلر در كتاب «موج سوم»، در 32 سال پيش، اين سه دسته موج را بررسي كرد و گفت در اقتصاد كشاورزي، اقتصاد 3000 سال اول، انسان توان تحميل اراده خود بر ديگري براي جابه‌جايي قدرت را از طريق قدرت نظامي تحميل مي‌كرد و شواليه‌ها و قيصرها و پاپ‌ها و شاهان و شاهنشاهان، ابتدا خودشان جنگجو بودند و وقتي فيلم‌هاي باستاني ايران و رم و يونان و ساير كشورهاي باستاني را نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم شاهان شمشيرزن‌هاي قهاري بوده‌اند و يكي از راه‌هاي حاكم شدن اين بود كه حتماً پهلوان باشيد و زور بازو داشته باشيد.

در دوره دوم كه موج دوم پديد مي‌آيد، تافلر آن را به فرآيندي تشبيه مي‌كند كه در آن اقتصاد، قدرت اول است و نه قدرت نظامي در عصر كشاورزي. مثال مي‌زند كه در فيلم‌هاي وسترن، هميشه فردي با سر تاس و شكم گنده كه كت فراگ پوشيده و در كالسكه دارد پول‌هايش را حمل مي‌كند، از محموله بانك مراقبت مي‌كند و كسي كه اسلحه مي‌كشد و بزن‌بهادر است، بايد اين كالسكه‌ها و دليجان‌ها را اسكورت كند، يعني در واقع مرحله دوم شروع شده.

تافلر در كتابش مي‌گويد كه در دوره جديد، اطلاعات و فكر، مبناي قدرت هست و از آن با عنوان «سپهر اطلاعاتي» نام مي‌برد. زماني كه اين بحث را مطرح كرد، هنوز اينترنت خيلي مطرح نشده بود، ولي حالا شما مي‌دانيد كه يكي از عناصر اصلي قدرت، حجم اطلاعات در فضاي سايبري است. پس تنظيم رابطه پول با مقوله‌اي به نام قدرت در جامعه‌شناسي اين است كه قدرت، توليد پول مي‌كند. يك كسي به مجلس، شوراي شهر و دولت مي‌رود و پست و مقام مي‌گيرد، يك كسي مي‌رود دانشگاه و مدرك مي‌گيرد كه قدرت بگيرد و از اين طريق پول در بياورد. ممكن است انگيزه كسي از دانشگاه آمدن اين باشد كه بتواند از اين طريق شغلي پيدا كند، به قدرت تخصص برسد. ممكن است كسي ورزش كند كه از طريق ورزش، زور و بازو پيدا تا قدرتش را اعمال كند. كسي ممكن است از عنصر زيبايي خود به عنوان ابزار قدرت استفاده كند. پس هر كس، سازوكاري را تعريف مي‌كند. از اينجا مشخص مي‌شود كه قدرت، توليد پول و ثروت مي‌كند و بالعكس. ثروت مادي، به‌خصوص پول، توليد قدرت مي‌كند.

با اين دو واژه زياد سروكار داريد: « objectو subject». object، پديده بيروني است. شما object هستيد، براي من به عنوان فاعل شناسا هستيد، يعني كسي كه بايد شما را بشناسم. قابليتي كه من براي شناخت شما دارم مي‌شود subject. پس رويكرد subjective، در من به عنوان فاعل شناسا، نسبت به شما، به عنوان متعلَّق شناسايي كه شناسايي و شناخت من به شما تعلق مي‌گيرد، subject است و شما، object. از سوي شما هم متقابلاً به همين نسبت. اگر مي‌خواهيد نظام معرفت مدرن را كاملاً بشناسيد بايد نسبت‎تان را با بعضي پديده‌ها كه گفته مي‌شود objective هستند و بعضي‌ها subjective، روشن كنيد.

به پديده پول به‌طور مشخص مي‌توان دو رويكرد مدرن داشته باشيم. آيا نگاه‎مان به پول objective است يا subjective؟ تلقي‌اي كه در بحث جامعه‌شناسي در باره نسبت قدرت با پول مطرح كردم، يك تلقي objective است. پول يك پديده بيروني است، من آن را گير مي‌آورم و از اين طريق، اعمال قدرت مي‌كنم. در اينجا فضاي اقتصاد‌ي دوره كلاسيك وجود ندارد كه در آن به صورت تهاتري، كالايي را با كالاي ديگر عوض مي‌كرديد و حتي پول آن روز هم كالا بود. پول آن روز سكه طلا يا نقره بود. ارزش سكه طلا يا نقره به اندازه كالايي بود كه مي‌خريديد. اگر اين بطري 1000 تومان مي‌ارزد، برابر آن سكه طلا يا نقره مي‌داديد و مي‌گرفتيد. در 7000 سال گذشته كه پول وجود داشت، معناي امروزي پول را نداشت. پول به معناي امروز، بيش از 80 سال نيست كه در جهان مطرح شده. در اينجا پول بيشتر معني اعتبار مي‌دهد، يعني ما براي اينكه بتوانيم اين بطري آب را بخريم، دولت در جايي به نام بانك مركزي، طلا ذخيره كرده و ما‌به‌‌ازاي آن اسكناس و سكه به بازار داده كه پشتوانه آن طلاست و به اين دليل اعتبار دارد. مي‌گويند پول و اعتبار. اعتبار اين سكه يا اين قطعه كاغذ اين است كه مابه‌ازاي آن در بانك مركزي طلا وجود دارد و حالا وقتي اين سكه يا اسكناس را در بازار به كسي مي‌دهيد، اين بطري آب را مابه‌ازاي آن به شما مي‌دهند.

پس تفاوت دوره اقتصاد ماقبل اين عصري كه مي‌بينيد با دوره جديد در اين است كه در آن روز، اگر پولي هم مطرح بود، مابه‌ازاي گوسفندي، كفشي، سكه مي‌داديد كه ارزش آن دقيقاً برابر كالايي بود كه مي‌خريديد.

بانک مرکزی ایران معادل دستگاه فدرال رزرو آمریکاست

امروز جنس كار متفاوت شده. بحران اقتصادي دهه 1920 تا 1930 در ايالات متحده هم مشابه وضعيت امروز آنهاست. ركود اقتصادي در 80 سال پيش وضعيت عجيبي به‎وجود آورد و شرايط به‌گونه‌‌اي رقم خورد كه اقتصاد امريكا و اروپا در آستانه فروپاشي بود. شرايط بعد از جنگ جهاني اول بود و موجب شد كه ايالات متحده، دستگاهي به‎وجود بياورد به نام فدرال رزرو (Federal Reserve) كه در ايران، بانك مركزي است. به تبع فدرال رزرو، وزارتخانه‌اي به نام وزارت خزانه‌داري مطرح شد و در آن سازوكاري را رقم زدند تا مبناي پول و اسكناسي كه مي‌خواهند دست مردم بدهند، طلا باشد.

يك رويكرد قبل از اين، مربوط به فيزيوكرات‌ها (Physiocrat) در فرانسه بود كه پشتوانه پول را از زمين مي‌گرفتند. پزشكي كه در دربار لوئي بود، اين طرح را داد. در مكاتب اقتصادي به اين مكتب، فيزيوكرات‌ها مي‌گويند. اين پزشك با طرحي كه داد، زمين را پشتوانه اقتصاد و پول ـ‌بيشتر پشتوانه اقتصاد‌ـ‌ قرار داد. وقتي زمين مبناي اقتصاد قرار گرفت، دوره فئوداليسم (Feudalism) شروع شد. در زمان رضاشاه و قبل از آن در مناطق مختلف ايران، خان‌ها مطرح بودند. به آن عصر مي‌گويند عصر فئوداليسم، يعني عصر خان‌ها. در عصر فيزيوكرات‌ها، هر خاني مساحت گسترده‌اي زمين در اختيار داشت و رعيت‌ روي اين زمين‌ كار مي‌كرد و مزدش را مي‌گرفت، مثل كارخانه‌داري كه كارگرها براي او كار مي‌كنند. فئودال‌ اين قابليت را داشت كه اين سازوكار را رقم بزند.

مركانتيليست‌ها (Mercantilist) مكتب ديگري را به وجود آوردند. Merchant يا آنچه كه در ايران به نام تاجر معروف شده، كسي است كه مبناي اقتصاد مركانتيليسم را گذاشت. امروز اقتصاد ايران صد در صد مركانتيليستي است. يكي از انتقادهايي كه ما به روند تحول در علوم انساني در جمهوري اسلامي داشتيم و بارها اعتراض كرديم و رسماً به مسئولين گفتيم و بارها در رسانه‌ها فرياد زديم، اين است كه اقتصاد مركانتيليستي دارد اساس تلاش در جامعه ما را مي‌سوزاند، چون در اقتصاد مركانتيليستي، تلاش مطرح نيست، رابطه و سوداگري مطرح است.

مسئولين كشور به‌جاي توليد به دنبال در آوردن نقدينگي از دست مردم هستند

براي اينكه براي شما جا بيفتد كه مركانتيليسم چه وجهي دارد، مثال كوچكي مي‌زنم. زمستان سال 1382 بود و موبايل بسيار گران بود و همه مي‌رفتند و پيش‌خريد مي‌كردند و حدود 500 هزار تومان مي‌دادند كه هفت هشت ماه بعد موبايل را تحويل بگيرند. خاطرم هست در اسفند ماه بود كه معاون وزارت مخابرات به برنامه گفت‎وگوي ويژه خبري شبكه 2 آمده بود. مجري برنامه از او پرسيد: «موبايل‌هاي مردم را كي به آنها مي‌دهيد؟» جواب داد: «حتماً دو سه ماه آينده مي‌دهيم». مردم پنج شش ماهي بود كه ثبت‌نام كرده بودند. مجري پرسيد: «اين همه نقدينگي را كه به عنوان خريد موبايل از دست مردم جمع كرده‌ايد، مردم نمي‌توانند ببرند و در جاي ديگري سرمايه‌گذاري كنند؟ اين‌قدر موبايل سود دارد؟» معاون وزير، يعني يك مقام مسئول در حكومت كه بايد علي‌القاعده توليد را رقم بزند، با خوشحالي گفت:‌ «امروز موبايل از طلا و فلزات گرانبها و زمين و ساير موارد براي مردم ارزشمندتر است». اين صحبت هشت سال پيش است كه موبايل واقعاً يك سرمايه بود و مثال مي‌زد و مي‌گفت: «الان در شيراز يك نفر 700 موبايل ثبت‌نام كرده كه مي‌شود 350 ميليون تومان». بعد با خوشحالي مي‌گفت: «اين فرد مي‌توانست برود طلا، زمين و اتومبيل بخرد، اما آمده و در خريد موبايل سرمايه‌گذاري كرده». حالا دقت كنيد كسي در شيراز، به‌جاي اينكه با اين 350 ميليون تومان يك كارگاه كوچك راه بيندازد و 20 تا جوان را سر كار بگذارد و توليد اشتغال كند و پنج سال بعد سودش برگردد، يك زنجير دستش مي‌گيرد و توي خيابان‌هاي شيراز پرسه مي‌زند تا پنج، شش ماه ديگر پول اين موبايل‌ها به اضافه سودش دست او را بگيرد. اين مصيبت ماست، مصيبتي كه در چنين شرايطي، مسئولين كشور به‌جاي اينكه دنبال توليد باشند، هر كسي سعي مي‌كند نقدينگي را به طريقي از دست مردم دربياورد.

حالا اگر بانك باشد، به لطايف‌الحيل و انواع دروغ‌ها متوسل مي‌شود كه شما هر شب از تلويزيون بشنويد كه بعد از اينكه در بانك سرمايه‌گذاري كرديد، چه امتيازاتي به شما بدهند. يكي برج سپهر را نشان مي‌دهد و مي‌گويد اين‌قدر متر اسكناس، اين‌قدر سفر حج تمتع. آن يكي مي‌خواهد دستمال كاغذي بفروشد، سه تا هلي‌كوپتر را نشان مي‌دهد كه گوني‌گوني اسكناس مي‌ريزد. الان سه چهار شب است كه دارد تبليغ مي‌كند كه اگر شما اين سس را بخريد، شما را به ديزني‌لندِ پاريس مي‌فرستيم. تلويزيون بودجه هزار ميلياردي خودش را از تبليغ همين چيپس و پفك درمي‌آورد. وقتي اين حجم عظيم پول تبليغ و حجم عظيم جوايزي را كه ادعا مي‌كنند كه مي‌دهند، جمع مي‌زنيد، به چنان رقم عظيمي مي‌رسيد كه از خود مي‌پرسيد، اگر اينها چنين درآمدي دارند، چه نيازي به تبليغ دارند؟ ولي با دروغ، شما را وادار مي‌كنند كه برويد و در اين بانك سرمايه‌گذاري كنيد و به شما مي‌گويند موبايل بخريد تا پولدار شويد، پول در بانك بگذاريد، پولدار شويد و هر چيزي از اين قبيل. اين يعني اقتصاد مركانتيليستي. اقتصادي كه توليد كردن در آن اهميت ندارد. به تعبير آلوين تافلر بين يقه آبي‌ها و يقه سفيدهاست. يقه سفيدها كساني هستند كه كار كارمندي مي‌كنند و يقه آبي‌ها كساني هستند كه بِلَرسوت (لباس‌‌هاي سرهمي‌ كارگري) مي‌پوشند و در كارخانه‌ها كار مي‌كنند. جامعه‌اي كه به شما توصيه مي‌كند يقه آبي نباشيد، كي گفته كه زحمت بكشيد؟ از راه بياييد ثروتمند شويد و برويد. در چنين شرايط فاجعه‌باري كه اقتصاد مركانتيليستي بعد از آغاز جمهوري اسلامي در ايران ريشه دوانده و متأسفانه كسي هم ياراي آن را ندارد كه آن را نقد كند و زير سئوال ببرد و بلافاصله به او هزار انگ مي‌زنند، مصيبت‌هايي به وجود آمده كه شاهد آن هستيد. يك نفر به‌سادگي مي‌تواند راه بيفتد و اين همه شركت راه بيندازد. شما ليست شركت‌هايي را كه گروهي كه آريا راه انداخته‌ و 3000 ميليارد تومان اختلاس كرده‌اند، ببينيد. آيا هيچ‌كس متوجه اين قضايا نشده و نفهميده فاجعه در كجاست؟ واقعاً عجيب است. يعني واقعاً بخش اقتصاد‌ي نهادهاي امنيتي يا سازمان بازرسي يا خود بانك متوجه نشده‌اند؟ اگر متوجه شده‌اند چرا اجازه داده‌اند طي پنج سال به اينجا برسد؟

اساس اقتصاد ما مشکل دارد؛ موضوع آدم‌ها و جریان‌های سیاسی نیستند

من نه مسئله‌ام آدمي است كه اين كار را كرده، نه جناح‌هاي سياسي، بلكه حرفم اين است كه خود بانك، مشكل دارد. بانك، بورس، بيمه و سهام چهار جزء اصلي و نهادهاي اقتصاد ليبرالي هستند. انتقاد من به اساس چنين اقتصادي‌ است.

پس مكتب مركانتيليسم كه امروز بعد از 300 سال در دنيا به آن مي‌گويند نئومركانتيليسم، اساس اقتصاد جمهوري اسلامي است، يعني هر چه بيشتر زحمت بكشيد، بيشتر به نتيجه مي‌رسيد و عده‌اي از راه مي‌رسند و بدون هيچ زحمتي همه چيز را مي‌برند. دليل اينكه عموماً عده‌اي نمي‌خواهند اصلاحي در درون سيستم صورت بگيرد، چون منفعت خودشان و مجموعه‌هايشان در بين است. چهار پنج نفر در ايران به بعضي از مصادر قدرت وصل هستند و چادر مشكي وارد مي‌كنند و در واقع مافياي چادر مشكي هستند و اجازه نمي‌دهند يك كارخانه بافت چادر مشكي در ايران ايجاد شود. تنها كشور استفاده‌كننده از چادر مشكي، ايران است. ببينيد زدن چنين كارخانه‌اي چقدر اشتغال ايجاد مي‌كند، اما اين سه چهار تا شبه‌آقازاده، چون واردكننده چادر مشكي هستند، اجازه نمي‌دهند اين صنعت در كشور پا بگيرد. اين يك نمونه ساده است. حكومتي كه در خيابان گشت ارشاد مي‌گذارد تا مسئله حجاب را حل كند، هنوز بعد از 32 سال، يك كارخانه بافت چادر ندارد و چادر را بايد از ژاپن، چين، اندونزي، مالزي، سنگاپور، تايوان و هند وارد كند. چرا؟ چون اجزاي مافياي واردات چادر، مركانتيليست هستند و دارند راست‌راست راه مي‌روند و بايد يك پولي گيرشان بيايد. براي مواجهه با چنين تفكري حتماً بايد اقتصاد مركانتيليستي را زير سئوال ببريد و اين طبيعتاً به بعضي‌ها برمي‌خورد.

پس تلقي‌اي كه در اينجا وجود دارد، اين است كه يا بايد زمين را پشتوانه اقتصاد قرار بدهيم كه مي‌شود دوران فئوداليسم يا فلزات قيمتي و گرانبها را پشتوانه اقتصاد قرار مي‌دهيم كه مي‌شود دوره مركانتيليست‌ها. اين دوره بعد از 300 سال جلو آمد تا اينكه در 80 سال پيش، ايالات متحده امريكا به اين نتيجه رسيد كه براي اين فلز گرانبها، اسكناس صادر كند و اسكناس را دست مردم بدهيم. اسكناسي كه قبلاً شكل گرفته بود، حالا هويت پيدا كرد. از دوره 80 ساله به اين سو، مكتب اقتصاد‌ي پول‌مبنا، با نگاه آقاي كيز در انگليس و در 25، 30 سال گذشته با نگاه آقاي ميلتون فريدمن به اوج خود رسيده است.

تئوريسين‌هاي اقتصادي دولت فعلي از دانشگاهی است که به ليبرال بودن مشهورند

به عنوان يك جوان، حق داريد بدانيد الان در چه شرايطي زندگي مي‌كنيد و مدل اقتصادي جامعه شما از چه مكتبي تبعيت مي‌كند. در مسائل ديني مي‌دانيد كه اكثراً شيعه هستيد، درصدي از خواهر و برادران ما اهل تسنن و درصد محدودتري مسيحي و يهودي و زرتشتي هستند و مي‌دانيد كه مثلاً هر يك از اين اديان و مذاهب، چه مكاتبي دارند. در فرهنگ و هنر هم همين‌طور. پس در اقتصاد هم حق داريد بدانيد جمهوري اسلامي از كدام مكتب تبعيت مي‌كند. اقتصاد جمهوري اسلامي، امروز اولا به‌طور عام ليبراليستي است، ثانيا به‌طور ويژه دارد از مركانتيليسم يعني انسان سوداگر، همان كسي كه در شيراز 700 تا موبايل ثبت‌نام كرده و 350 ميليون تومان داشته استفاده مي‌كند، سوم نگاهش ريشه در نگاه آقاي ميلتون فريدمن دارد. نه دولت سازندگي كه صراحتاً مدعي ليبرال است و نه دولت دوم خرداد، بلكه حتي دولت اصول‌گراي فعلي! تئوريسين‌هاي اقتصادي دولت فعلي از دانشگاه علامه طباطبايي هستند كه رسماً در اين دانشگاه، به ليبرال بودن مشهورند و خنده‌دار است كه سيستم اقتصادي دولت اصول‌گرا در اختيار مركانتيليست‌هايي است كه شما نمونه‌اش را مي‌بينيد. ليدر اينها آقاي پژوهان است كه دو شاگرد اصلي‌‌اش، دبير طرح هدفمند كردن يارانه و معاون اقتصاد‌ي وزارت اقتصاد و خود وزير اقتصاد. اينها اساساً فريدمني هستند، يعني اقتصاد را از نگاه ميلتون فريدمن مي‌بينند. مسئله من اين نيست كه مديران كدام جناح سياسي بي‌عرضگي كرده و موجب اين اختلاس شده، مسئله من اين است كه چطور مي‌شود تئوريسين اقتصادي جمهوري اسلامي ليبرال باشد؟

اشکال لیبرالیسم را در نامه امام به منتظری می‌شود دید

مگر ليبراليسم چه اشكالي دارد؟ هيچي! يكي از دلائل عزل آقاي منتظري توسط امام اين است كه ايشان در نامه‌شان خطاب به آقاي منتظري نوشته‌اند: «شما بعد از من كشور را به دست ليبرال‌ها مي‌دهيد». نگراني بنيان‌گزار فقيد جمهوري اسلامي ‌ـ‌رحمة‌الله‌عليه‌‌ـ اين است كه بعد از من كشور را به دست ليبرال‌ها مي‌دهيد.

در دوره اخير هم حتي اين چند روز پيش در ديدار با جريان بيداري اسلامي كه آمده بودند، در سالن‌ همايش‌هاي صدا و سيما، شخص مقام معظم رهبري به اينها هشدار دادند كه در نظام‌سازي گرفتار اين چهار مصيبت نشويد:‌ لائيسيته، ليبراليسم، ماركسيسم و ناسيوناليسم افراطي. ما آن شقّ دوم را مي‌چسبيم! توصيه رهبري به جريانات كشورهاي اسلامي اين است كه مراقب باشيد در اين چهار ورطه نيفتيد، دومي‌اش اين بود كه به نظام‌هاي ليبرال ميل نكنيد.

دولت سازندگي كه سخنگوي حزب كارگزاران سازندگي آمد و رسماً اعلام كرد كه ما ليبرال‌ـ‌دموكرات هستيم، صداقت داشت و آمد و حرفش را صريح زد و موضع خود را روشن كرد. دولت اصلاحات هم كه آمد و گفت ما ليبراليسم را قبول داريم. حكومت هم با اينها برخورد كرد، اما آيا دولت اصول‌گرا مي‌تواند به اين سئوال جواب بدهد كه چرا مديران اقتصاد‌ي شما ليبراليست هستند؟ چرا تئوريسين اقتصادي دولت نهم و دهم يك چهره ليبرال است؟ نه اينكه اولين بار است كه دارم اين را در اينجا مي‌گويم. 20 سال است كه اين حرف را در دانشگاه‌هاي مختلف زده‌ام. صد بار هم به خودشان گفته‌ام. اگر از اين ديوار صدا در آمده، از دولت اصول‌گراي نهم و دهم هم صدا درآمده. بعد كه گند كار درمي‌آيد و به افتضاح مي‌كشد، همه مدعي مي‌شوند كه ما هم مي‌دانستيم.

رهبري در ديدار با كارگزاران حج گفتند اگر 10 سال پيش كه در قضيه مقابله با مفاسد اقتصاد‌ي هشدار دادم، گوش مي‌كردند و عمل مي‌كردند، اين اتفاق نمي‌افتاد. در مورد 3000 ميليارد گفته‌اند. در سال 80 ايشان گفتند و منشور هشت ماده‌اي را براي مقابله با مفاسد اقتصاد‌ي صادر كردند و سال 83 را هم سال پاسخ‌گويي قرار دادند. در سال 83 من در مشهد سخنراني كردم و گفتم اين سه رئيس قوه كه قرار است بنشينند و با مفاسد اقتصاد‌ي برخورد كنند، انگار رفته‌اند عيد ديدني، چون وقتي در يك جلسه رسمي مي‌نشينيد، پشت يك ميز مي‌نشينيد كه پرونده‌ها را روي آن بگذاريد و باز كنيد. وقتي روي مبل استيل نشسته‌ايد و هيچي هم جلويتان نيست، بيشتر به عيد ديدني شبيه است. سه مقام مسئول رئيس‌جمهور وقت، رئيس مجلس ـ‌كه اولين مجلس اصول‌گرا شكل گرفته بود‌ـ و رئيس قوه قضائيه بودند. شما از هر 10 تا سخنراني رئيس قوه قضائيه آن موقع را كه گوش بدهيد، در شش تاي آنها مي‌گفت: «امنيت سرمايه‌گذاري بايد حفظ شود». هيچ‌كس به ايشان نگفت آقاي شاهرودي! شما رئيس قوه قضائيه هستيد، مسئول بانك مركزي يا وزارت اقتصاد نيستيد كه نگران امنيت سرمايه‌گذاري هستيد. از هر 10 تا سخنراني در شش تا نگران سرمايه‌گذاري خارجي بود. آقاي حدادعادل رئيس مجلس بود و آقاي خاتمي هم كه رئيس‌جمهور بود. سه تايي طوري مي‌نشستند انگار عيد ديدني رفته‌اند. من به خاطر اينكه گفتم از جلسات اينها براي مقابله با مفاسد اقتصادي هيچي درنمي‌آيد، 19 بار در دادگاه‌هاي جمهوري اسلامي محاكمه شدم كه اين‌جوري آبروي جمهوري اسلامي مي‌رود و بعد از 10 سال رهبر مملكت مي‌گويند اگر آن روز گوش كرده بوديد، اين وضع پيش نمي‌آمد. الان هم شخص آقاي احمدي‌نژاد گوش نمي‌كند، وقتي از قدرت كنار رفت، طرفدارانش مي‌گويند حالا كه دست هاشمي از قدرت كوتاه است، دست خاتمي كه از قدرت كوتاه است. ما وقتي آقاي هاشمي در قدرت بود، گفتيم: «برادر عزيز! ليبراليسم را در مملكت پياده نكن». گفتند اينها يار امام بوده‌اند. امام گفته نهضت زنده است تا هاشمي زنده است. دهن همه را ببنديد. آقاي خاتمي آمد، گفتيم: «آقاجان! اين جوان 29 ساله، شهرام جزايري كه تا خرخره خورده و رفته، تا به حال يك فرش صادر نكرده كه به عنوان صادركننده نمونه فرش معرفي مي‌شود. با او برخورد كنيد». قوه قضائيه برايش هتل و سوئيت درست كرده بود. طرف فرار كرد و رفت اروپا، وزارت اطلاعات در يك عمليات ويژه اطلاعاتي، شبيه آنچه كه پارسال رفتند گوش ريگي را گرفتند و آوردند، مجبور شد برود آن طرف دنيا و او را بگيرد و بياورد. اين آدم تا خرخره خورده بود. به همه رشوه داده بود. خوب دقت كنيد. اين آدم كارت ويژه داشت و توي مجلس ششم مي‌رفت و مي‌گفت كه چه قانوني را بگذرانند. به چنين پديده‌اي در دستگاه قضائي از گل نازك‌تر نگفتند. وقتي در آن روز از هر 10 تا سخنراني، شش تا نگراني در باره امنيت سرمايه‌گذاري بود و آقاي خاتمي هم مدام مي‌آمد و مي‌گفت من هر 9 روز يك بحران دارم و با اين حرف‌هايي كه مي‌زنند، بحران درست مي‌كنند، الان كه نيستي دوست عزيز، اين گندي كه زده شده، به شماها برمي‌گردد.

نان‌شان دست بانک مرکزی است

امام جامعه دارد مي‌گويد آن روزي كه گفتم اگر گوش مي‌كردند؛ چه كسي بايد گوش مي‌كرد؟ آقاي شاهرودي، آقاي خاتمي و بعدش هم آقاي حداد. امروز هم داريم مي‌گوييم، باز 10 سال بعد دوستاني كه مثل امروز شماها روي همين صندلي بودند، نگويند كه چه كار مي‌توانيم بكنيم. 10 سال بعد باز طرفداران آقاي احمدي‌نژاد نگويند اين بنده خدا كه ديگر از قدرت كنار رفته. ما امروز داريم مي‌گوييم آقاي جمشيد پژويان در دانشگاه علامه طباطبائي و وزير محترم اقتصاد و شخص آقاي فرزين در اقتصاد، نگاه‌هاي اينگونه دارند. غير از اين هستند؟ مناظره مي‌كنيم. همين تكه‌اي كه بچه‌ها از قضاياي اين مناظره پخش كردند، فرداي آن به تلويزيون از صد جا فشار آوردند كه بايد حرف‌هايت را پس بگيري. ساعت 1 نيمه شب بود كه از استوديو آمدم بيرون، مديران شبكه 4 آمدند و گفتند بيچاره شديم. جلوي روي من به طالب‌زاده گفتند فردا همه ما را به اوين مي‌برند. چرا؟ چون نان‎شان دست دولت و مردم و حكومت نيست. نان‎شان دست بانك مركزي است. چون صدا و سيماي حكومت، بودجه‌اش را از تبليغات بانك‌ها تأمين مي‌كند، مديران شبكه 4 داشتند مي‌لرزيدند.

جنازه شهيد برونسي بعد از اين همه سال آمد. همان كسي كه مقام معظم رهبري به او مي‌گفت اوستا عبدالحسين، يك انسان عظيم. بعد از اينكه جنازه شهيد برونسي را ـ‌كه بعد از اين همه سال در جبهه پيدا شده بود‌ـ آوردند، در دانشگاه فردوسي مشهد سخنران بودم. صبح كه مي‌رفتم، در فرودگاه بچه‌ها مي‌گفتند بانك مركزي بيانيه رسمي داده و اعتراض كرده كه ما شوراي فقهي داريم. اين قضايا كه مي‌گوييد بانك رباست، اين‌طور نيست. ما جواب داريم و بايد به ما وقت مساوي داده شود تا از خودمان دفاع كنيم. من صبح بيانيه را ديدم. بعدازظهر آقاي طالب‌زاده زنگ زد و گفت كه اينها به تلويزيون فشار آورده‌اند و تلويزيون هم مي‌گويد بايد در برنامه شما به بانك مركزي وقت داده شود كه بيايد و دفاع كند. پيشنهاد شما چيست؟ مسئولين تلويزيون گفته‌اند با فلاني مشورت كنيد. گفتم مناظره مي‌كنيم. مگر نمي‌گويند شوراي فقهي داريم؟ آقاي بانك مركزي بيانيه سرگشاده به رسانه‌ها داده كه آقا! اين حرف‌ها نيست، ربا نيست، ما شوراي فقهي داريم. مناظره مي‌كنيم. اگر من ثابت كردم كه رباست، از فردا در بانك مركزي و همه بانك‌ها را ببنديد. به شرط اينكه برنامه زنده باشد. اگر ثابت شد كه ربا نيست، من قول مي‌دهم كه همان جا روي دستم بالانس بزنم و تا آخر عمرم هم روي دست راه بروم.

شش ماه است که بانک مرکزی رفته تا برای مناظره برگردد!

الان شش ماه است كه از آن موقع مي‌گذرد، بانك مركزي رفته كه برگردد و مناظره كند. بلافاصله آقاي مكارم مجدداً موضع گرفتند و فرمودند: «24% بهره‌اي كه شما مي‌گيريد، رباست». ربا هم تنها حكمي است در قرآن كه حكم آن جنگ با خداست. آن كسي كه ربا مي‌دهد و ربا مي‌خورد، دارد با خدا مي‌جنگد. من و ديگري نمي‌گوييم، قرآن مي‌گويد. اگر كسي ذره‌اي اعتقاد به خدا و قرآن دارد، بايد بداند كه ذره‌اي نبايد به ربا نزديك شود. شما رباي سازمان‌يافته را در كاسه كوزه و سفره مردم قرار داده‌ايد. انتظار داريد ما سكوت كنيم؟ نتيجه چه شد؟ نتيجه طبيعي و عادي اين قضيه اين شد كه آقاي جنتي به عنوان عالي‌ترين مقام شوراي فقهي كشور يعني شوراي نگهبان، دو هفته بعد آمد و در نماز جمعه گفت: «آقا! ما بررسي كرده‌ايم، رباست».

مرجع تقليد، شخص آيت‌الله مكارم شيرازي آمد ايستاد و گفت اين رباست. 4% بيشتر بگيريد، رباست. الان بانك‌هاي ما 24% مي‌گيرند. آقاي جنتي، رده بالاتر از شوراي فقهي بانك مركزي آمد و گفت رباست. 40 روز پيش كه همايش سراسري هفته بانكداري را برگزار كردند، از صبح تا غروب بحث همه سخنران‌ها اين بود كه بگويند ربا هست يا نيست؟ رفتند از شوراي نگهبان آيت‌الله رضواني را آوردند. آمد و ايستاد و گفت رباست. شب هم تلويزيون فقط همان يك تكه را پخش كرد.

اگر ما از روز اول داد مي‌زنيم كه دوستان عزيز! اين كار اشتباه است، دعواي‎تان سر اختلاس 3000 ميليارد است؟ اين سيستم، اساسش آلوده و فاسد است. عمده مشكلات اخلاقي كف جامعه به خاطر اين است كه ناني كه در سفره مردم گذاشته‌ايد، ربوي است. آلوده كرديد.

هفته گذشته هفته دفاع مقدس بود و تلويزيون فيلم «خداحافظ رفيق» آقاي بهزادپور را پخش مي‌كرد. در آن يك صحنه هست كه ارواح شهدا آمده‌اند كه دوستان‎شان را با خودشان ببرند. مي‌بينند يكي دارد ساختمان مي‌سازد، مي‌گويند واي! اينها چقدر دنيا را جدي گرفته‌اند. ارواح طيبه دارند با لباس بسيجي حركت مي‌كنند. اينجا كه شما نسبت به عالم برزخ حس گرفته‌ايد، قطع كرد و آگهي بازرگاني، اين‌قدر درصد سود، اوراق مشاركت در سد فلان‌جا، دولت جمهوري اسلامي با 16% سود تضمين مي‌كند. پشت سرش دستمال كاغذي و... گفتيم در اتاق رژي، طرف خواب است و همين‌طور هرچه را كه جلوي دستش بيايد، پخش مي‌كند و مي‌رود؟ شما داريد دو تا پيام متناقض و متضاد را هم‎زمان از رسانه مي‌فرستيد. از اين طرف داريد مي‌گوييد مردم! در آخرت و در برزخ اين و اين و اين، از آن طرف به مردم مي‌گوييد مردم! دنيا، مصرف‌گرايي.

به آقاي قرائتي گفتم مي‌دانيد چرا هر چه در باره قرآن مي‌گوييد اثر نمي‌كند؟

چند سال پيش به آقاي قرائتي گفتم مي‌دانيد چرا هر چه در باره قرآن مي‌گوييم اثر نمي‌كند؟ چون آن ماشيني كه مي‌آيد برنامه شما را ضبط كند، راننده‌اش، عوامل فيلمبرداري، هزينه دوربين و برقي كه قرار است صدا و سيما با آن، اين برنامه را پخش كند، امكانات، استوديو و غيره، از راه تبليغ چيپس و پفك و بانك به دست مي‌آيد تا بيايند برنامه جنابعالي را ضبط كنند و از قول شما بگويند «كُلُواْ وَ اشْرَبُواْ وَ لاَ تُسْرِفُواْ».(1) يعني پولي را كه صرف مي‌كنند تا از زبان آقاي قرائتي يا آقاي جوادي‌آملي بگويند آقا اسراف نكنيد، از راه تبليغ چيپس و پفك و دعوت به اسراف‌گرايي درمي‌آيد.

در سال 1370 اسپانسر و پشتيباني‌كننده منابع مالي سازمان تبليغات اسلامي، شركت دخانيات بود. آن روز يك‌سري مطلب اعتراضي نوشتم و داد زدم: «آقا! تبليغات اسلامي كه با دعوت به دخانيات و سيگار درمي‌آيد، معلوم است قرآني كه چاپ مي‌كند، اثر نمي‌كند». چطور ممكن است كه از 10 تا مرجع تقليد، هشت‎تايشان بگويند سيگار كشيدن جايز نيست و يكي دو نفر هم گفته‌اند حرام است و هيچ مرجعي نداريم كه سيگار را مباح بداند، آن وقت سازمان تبليغات اسلامي با پشتيباني شركت دخانيات فعاليت ‌كند؟ چه آن روز كه دخانيات پشتيبان سازمان تبليغات بود، چه امروز كه راه تبليغ در تلويزيون رسمي حكومت به عنوان رسانه ملي، اقتصاد مركانتيليستي و مصرف‌گرايي است، مطمئن باشيد از اين تلويزيون، هيچ‌كس دعوت به صلاح و رستگاري نمي‌شود و نخواهد شد به هيچ وجه؛

مديران دستگاه‌هاي بانكي كشور، استادان اقتصاد كه حاضر نيستند سر كلاس بروند و بگويند معني كلمه بانك چيست ـ‌معني آن رباست‌ـ چرا هيچ‌كس وجودش را ندارد كه بگويد بانك يعني ربا؟ مگر امام جامعه در اول انقلاب نگفت التقاطي فكر كردن خيانت بزرگي به اسلام و مسلمين است؟ خيانت به اسلام و مسلمين شد اينكه بگوييد بانك، يك پسوند اسلامي بگذاريد دنبال آن. اين يعني التقاط. حالا بانك را ترجمه كنيد، مي‌شود ربا و بانك اسلامي يعني رباي اسلامي. مگر ما رباي اسلامي داريم؟ در سال 58 وقتي امام فرمود التقاطي فكر كردن خيانتي بزرگ به اسلام و مسلمين است، اين است.

اعضاي شوراي انقلاب فرهنگي در تحول اين قضيه كجا هستند؟

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390 ساعت 13:44 توسط بنده خدا

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390 ساعت 0:9 توسط بنده خدا


اسحاق بن جریر روایت کرده که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در حدیثی درباره آثار موسیقی فرمودند:

همانا شیطانی ... بعد از این دمیدن است که غیرت از او برداشته میشود بطوریکه از تجاوز به ناموسش نیز باکی ندارد.

(فروع کافی، ج6، ص433، ح14) (وسائل الشیعه، ج12، ص1232، ح1) (لئالی الأخبار، ج5، ص221)


۱۴۰۰ سال پیش رسول الله الأعظم و اهل بیت عصمت و طهارت (صلوات الله علیهم) فرموده اند که موسیقی دین و عقل و غیرت را از بین می برد؛ حال هنوز ما ...


  محمد رضا شجریان بهمراه دخترش مژگان و تیم همراهش، در پارتی شبانه سه شنبه شب هفته گذشته کارمندان بی بی سی فارسی حضور یافتند . گفتنی است وی بعد از اجرای کنسرت در لندن نیز با گوگوش خواننده لس آنجلسی و معلوم الحال شبکه مبتذل "من و تو"، عکسهای یادگاری انداخته و در فضای مجازی آن را انتشار داد.

 


شجريان در كنار صادق صبا رئيس بخش فارسي بي بي سي و فرناز قاضي زاده مجري بهايي اين شبكه 

 


مژگان شجريان در كنار تعدادي از دوستانش در منزل سبا خويي (گوينده شبكه مبتذل من و تو)


مژگان دختر شجريان و فرن تقي زاده مجري شبكه ضدانقلاب بي بي سي

 

 

فرن تقي زاده مجري شبكه بي بي سي فارسي در كنار شجريان

 


شجريان در محل شبكه بي بي سي فارسي پيش از مصاحبه با اين شبكه

 


علي همداني خبرنگار مخصوص بي بي سي در امور حمايت از بهائيت در كنار شجريان

 


سبا خويي مجري شبكه مبتذل "من و تو" در كنار شجريان

 

 


شجريان و تيم كنسرتش در كنار گوگوش

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390 ساعت 23:18 توسط بنده خدا

حمدسعيد احديان در شماره امروز روزنامه خراسان نوشت:

 

آقاي رئيس جمهور محترم سلام

من يک زن ايراني ام. يک زن مسلمان ايراني. نه معني راست و چپ را مي فهمم و نه کاري به آبي و سبز و قرمز دارم. اصلا اهل سياست نيستم. من يک زن و يک مادرم که مانند همه زن ها و مادرهاي ديگر بايد چرخ زندگي ام را بچرخانم. آقاي رئيس جمهور روزي که شما پا در ميدان رقابت گذاشتيد و شعار عدالت و دفاع از محرومان را سر داديد نور اميدي در دلمان روشن شد که پس از سال ها جنگ و دوران سازندگي بتوانيد اندکي از مشکلاتمان را کاهش دهيد روزي که حرف از هدفمندي يارانه ها شد و بر اين تصميم خود اصرار مي کرديد زيرا معتقد بوديد که با نقدي شدن يارانه ها اين پول به طور مساوي و بين همه تقسيم خواهد شد. با خود گفتيم ما که خانه هاي چند هزارمتري ، ويلا ، استخر و جکوزي نداريم که پول مصرف انرژي مان سر از ناکجاآباد درآورد. مانند آدم هاي پولدار چند تا، چندتا، ماشين چند صدميليوني هم نداريم که غصه بنزين آن را بخوريم پس حتما از پول يارانه ها چيزي برايمان مي ماند تا اندکي از چاله هاي زندگي مان را با آن پرکنيم و چه نقشه هايي که براي اين يارانه ها نکشيديم. اما با برداشتن يارانه ها و آزاد شدن قيمت ها آن قدر همه چيز گران شد که وجود اين پول اصلا در زندگي ما احساس نمي شود حتي اگر آن مبلغي را که بر کالاها و اجناس افزوده شده حساب کنيم مي بينيم که از پول يارانه ها نيز بيشتر است. من اقتصاددان نيستم و معني رشد اقتصادي و تورم تک رقمي را هم نمي فهمم اما مي بينم که قيمت گوشت آنقدر زياد شده که بايد به طور کلي از صفحه زندگي مان حذف کنيم بايد به بچه هايمان آموزش دهيم که ديگر از ما ميوه نخواهند زيرا قيمت آن با پول جيب ما جور در نمي آيد و در بعضي موارد اجناس حتي تا صددرصد هم گران شده اند.آقاي رئيس جمهور گراني هاي بي حد و حصر کمر مردم را شکسته است. اجاره هاي بالا داد مردم را درآورده است. قبل از هدفمندي يارانه ها بارها گفتيد که با اجراي اين قانون سفره هاي قشر محروم جامعه رنگين تر خواهد شد اما چيزي که ما امروز مي بينيم سفره هايي است که هر روز خالي تر مي شود. ديگر نمي توانيم سر سفره گوشت بگذاريم زيرا توان خريد آن را نداريم حتي نان خالي را با قناعت بايد بخوريم و حالا بايد کم کم يادبگيريم که شير هم نخوريم. وقتي مجري برنامه تلويزيون از يک مسئول مي پرسد اگر شير گران شود ممکن است مردم نتوانند آن را بخرند و اين موجب مي شود شيرها بمانند و دامدار ضرر کند اين مسئول مي فرمايند اگر چنين شد ما شيرها را تبديل به شيرخشک مي کنيم و آن را صادر مي کنيم. اين يعني اين که براي ما مهم نيست مردم نتوانند از شير استفاده کنند براي ما مهم نيست کودکان فقر آهن بگيرند، دچار کمبود کلسيم شوند و يا حتي بميرند. من در حدي نيستم که بتوانم نظريه بدهم يعني سواد لازم را ندارم. اما با عقل ناقص خود اين را مي فهمم که هدفمندي يارانه هابه معني قطع کامل يارانه ها نيست بلکه هدف حذف يارانه کالاها و خدماتي است که بايد کمتر مصرف شوند تا بدينوسيله مردم مجبورشوند صرفه جويي کنند و در عوض اختصاص يارانه بيشتر به کالاها و يا خدماتي است که بايد بيشتر مصرف شوند. برداشتن يارانه شير در حالي که مصرف بيشتر آن در جامعه ما احساس مي شود

کار درستي نيست. شما اگر يارانه بنزين را بر مي داريد بايد يارانه حمل و نقل عمومي را افزايش دهيد تا بدينوسيله مردم تشويق شوند بيشتر از آن استفاده کنند و اين است معني هدفمند کردن.

آقاي رئيس جمهور درآمد کم و مخارج بالاي زندگي هر پدري را نزد فرزندش شرمنده مي کند و هزينه هاي بالاي زندگي انسان را به زانو در مي آورد. باور کنيد همه واقعيت آن چيزي نيست که شما در تلويزيون مي  گوييد و همه چيز را خوب و زيبا جلوه مي دهيد، واقعيت آن چيزي است که ما با آن دست و پنجه نرم مي کنيم.

من مي دانم شما تمام توان و تلاش خود را به کار مي بريد تا ما بتوانيم راحت تر زندگي کنيم و به عنوان کسي که به شما راي داده هنوز هم شما را حامي قشر محروم و مستضعف جامعه مي دانم اما خواهش مي کنم هر تصميمي که مي گيريد تمام جوانب آن را بسنجيد زيرا عمر ما کفاف آزمون و خطا را به ما نمي دهد و مردم ما به اندازه کافي امتحان خود را پس داده اند.

با آرزوي موفقيت روزافزون براي شما

مسئولان محترم روزنامه خراسان

از شما خواهش مي کنم نامه مرا چاپ کنيد، چون من هرگز رئيس جمهور را نمي بينم تا نامه ام را به او بدهم شايد بدين ترتيب حرف من به گوش ايشان برسد.

شايد اين نامه اديبانه نوشته نشده باشد و يا شايد داراي غلط ادبياتي زيادي باشد اما نامه «يک مادر خانه دار و کم سواد است به رئيس جمهور کشورش.»

با تشکر از شما

معصومه کمالي

صداقت، دلسوزي و خيرخواهي به قدري در کلمه کلمه نامه اين بانوي فهيم عجين شده است که اضافه کردن توضيح ونوشتن حاشيه اي برآن برتواناترين نويسندگان و تحليلگران بسيار سخت مي باشد تا چه رسد به بضاعت ناچيز صاحب اين قلم. اما بنا به ضرورت تنها چند نکته کوتاه:

1.منطقي است اگر از مردم بخواهيم افزايش معقول هزينه هاي برخي کالاهاي وابسته به بخش هاي خصوصي را تحمل کنند اما نمي توان براي سوءاستفاده برخي سودجويان و از آن مهمتر افزايش بيش از اندازه برخي خدمات دولتي و عمومي توجيهي را پذيرفت. افزايش چندده برابري نرخ خدمات پستي، هزينه مکالمات تلفن ثابت و از همه مهمتر افزايش تا دوبرابري بليت اتوبوس ها که قرار بود بعد از هدفمندي يارانه وضعيتي مناسب تر داشته باشد تنها نمونه هايي است که ذهنيت مناسبي از برخي مسئولان در مردم ايجاد نمي کند.سوالات اين مادرخانواده درباره شير، حمل و نقل عمومي و تعريف کاملا دقيقي که از هدفمندي يارانه ها ارائه کرده بود حرف بسياري از مردم است.

2.آن دست از مسئوليني که بي توجه به واقعيت هاي قطعي وتجربه تمام کشورهاي دنيا، مدام وعده عدم افزايش هرنوع قيمت و حتي کاهش قيمت ها را پس از اجراي هدفمندي يارانه ها مي دادند، اکنون کجا هستند؟ اگر به جاي وعده هاي غيرقابل تحقق، صادقانه وعقلاني با مردم سخن مي گفتند تا مردم خود را براي روزهاي سخت آماده کنند، آيا اکنون نيازي بود که با وعده هايي جديد از پاسخ گويي به مطالبات ايجاد شده مردم فرار کنند؟ واقعيت اين است که دولت در صفرکردن تورم انتظاري در شروع اجراي هدفمندي تجربه بي نظيري را به دنيا عرضه کرد اما آيا مي شد تورم واقعي ناشي از افزايش هزينه هاي انرژي و...را نيز از بين برد و به تبع آن آيا ممکن است که تورم انتظاري را براي هميشه صفرنگه داشت؟ سکوت يا ارائه بحث هاي انحرافي در برابر سوال مردم از گراني ها نه تنها حتي مسکن کوتاه مدت نيز نيست بلکه عوارضي خطرناک به نام بي اعتمادي به مسئولان اجرايي را به دنبال دارد.

3.و کلام آخر خطاب به دولتمردان، نمايندگان مجلس، فعالان سياسي، سخنرانان ، مسئولان اجرايي استاني و شهري و....

اين نامه به خوبي نشان مي دهد که چرا رهبرانقلاب از ابتداي سال 90 با نامگذاري سال جهاد اقتصادي و سخنراني هاي متعدد خود تاکيد بر وحدت و عدم حاشيه سازي داشتند و دارند. با اين وصف اگر دغدغه "اصلي" شما هنوز هم چيزهاي ديگري غير از معيشت مردم است يکبارديگر اين نامه را بخوانيد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390 ساعت 18:6 توسط بنده خدا

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ساعت 0:37 توسط بنده خدا



حجت الاسلام قرائتی در جلسه این هفته از سلسله مباحث درسهایی از قرآن درباره اختلاط دختر و پسر در دانشگاه ها و اثرات آن گفت: 

من گاهی خنده‌ام می‌گیرد، می‌گویم: مدرسه دختر و پسر از هم جداست. راهنمایی‌ها که هنوز شهوت ندارند، از هم جداست. دبیرستانی‌ها که شهوتشان شکوفا می‌شود، آنها هم از هم جداست، دانشجو که شهوتش گر می‌کشد، مختلط است. آنوقت خنده دار این است که یک مشت دکتر در یک اتاق نشستند، من از این دکترها خنده‌ام می‌گیرد. اسمش را اسلامی کردن دانشگاه می‌گذارند. دختر و پسر را قاطی هم کردند، در اتاق نشستند موز می‌خورند.

می‌خواهند دانشگاه را اسلامی کنند. راست می‌گویید یا دروغ؟ آخر زشت است که آدم خودش را سرکار بگذارد. آدم مردم را سرکار بگذارد بد نیست. این آقایان خودشان، خودشان را سر کار گذاشتند. صبح دخترها بیایند و عصر پسرها بیایند. چه می‌شود؟ مگر یک جاهایی که واقعاً استادش نایاب است، اضطرار است. چه اشکالی دارد. آنوقت دخترها اگر خودشان باشند، می‌توانند چادرشان را هم بردارند، روسری‌شان را هم بردارند. لباس مشکی هم لازم نیست بپوشند. لباس سفید بپوشند راحت راحت هم باشند. همه خانم هستند دیگر. چه اشکالی دارد؟

+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390 ساعت 16:14 توسط بنده خدا

امام بعد از عزل منتظري فرمودند: جانشين داريم؛ آقاي خامنه اي

خبرگزاري فارس:وقتي شنيدم كه آقاي خامنه‌اي انتخاب شده‌اند، قلباً خوشحال و آرام شدم و گويي مرگ پدر را فراموش كردم. معتقدم بهترين فرد، ايشان بودند و هستند. ان‌شاءالله كه عمر طولاني داشته باشند.


به گزارش گروه سياسي خبرگزاري فارس، ماهنامه پاسدار اسلام در شماره جديد خود ويژه‌نامه‌اي درباره حضرت امام(ره) منتشر كرد.

در يكي از مطالب، خاطراتي خواندني از خانم زهرا مصطفوي دختر بنيانگذار كبير انقلاب اسلامي منتشر شده است كه متن آن در ذيل مي‌آيد:

اشاره: آنچه در پي مي‌آيد بخشي از خاطراتي است كه در طول سالهاي گذشته از خانم دكتر زهرا مصطفوي يادگار گرامي حضرت امام سلام‌الله عليه شنيده‌ام؛ خاطراتي كه از ساده‌ترين آنها مانند بازي با كودكان در خانه تا بزرگترين آنها همچون مسئله رهبري آينده، آموزنده و براي رهروان روح‌الله بسي ارزشمند است. اكنون به مناسبت سالگرد عروج آن عزيز سفركرده - كه همچنان انديشه و راهش زنده و پوياست - تقديم امت امام مي‌شود.
محمدحسن رحيميان

گردش به‎سمت گل‌ها
- امام نسبت به مسئله محرم و نامحرم و برخورد با نامحرم، بسيار مقيد بودند. من حدوداً 11 سال داشتم و هنوز چادر چيت سر مي‌كردم. آقاي اشراقي (داماد اول امام) ما را دعوت كرده بودند و من همراه ايشان به مهماني رفتم. آقاي اشراقي باغچه‌اي داشتند كه وسط آن معبري بود و آنجا دو سه تا صندلي گذاشته بودند كه در آنها امام و آقاي اشراقي روي صندلي نشسته‌اند. آن روز كسي در را باز كرد و خود آقاي اشراقي به استقبال آمدند. ما به خاطر قضيه نامحرم بودن، جلوي شوهر خواهرها نمي‌آمديم. من يكه خوردم و از امام پرسيديم: «سلام بكنم؟» امام گفتند: «واجب نيست». من چون خجالت مي‌كشيدم با آقاي اشراقي روبه‌رو بشوم و سلام نكنم، از مسير خارج شدم و رفتم ميان علف‌ها و گياهان باغچه و از آن معبر نرفتم تا با ايشان روبه‌رو نشوم.
الآن هم منزل ما اين‌طوري است كه مردها و زن‌ها به خاطر مهماني دور هم نمي‌نشينند، مگر به خاطر مراسم و مسائل جدي شرعي. بعد از انقلاب خود من در تلويزيون، سمينارها، سخنراني‌ها و جلساتي كه آقايان و خانم‌ها حضور داشتند، حضور فعال داشتم و امام هرگز نگفتند نرويد و اين كار را انجام ندهيد، ولي در همان دوران اگر شوهر خواهرم مي‌آمدند، اين طور نبود كه سفره زن‌ها و مردها يكي باشد. رفت‌وآمد بود اما مردها جداي از زنان در اتاق‌هاي مختلف پذيرايي مي‌شدند.

* سفره محرم و نامحرم جدا بود

- تا آخرين لحظه زندگي امام،‌ همواره سفره محرم و نامحرم جدا بود. يك بار مادرم به امام گفته بودند: «ما امشب منزل نفيسه خانم - دختر بزرگ آقاي اشراقي - دعوت داريم». امام فكر كرده بودند كه در منزل نفيسه خانم، همسرش و شوهر خواهرهايشان هستند و مرد و زن با هم هستند و به مادرم گفته بودند: «اين مجلس، مجلس حرام است. شما مي‌خواهيد به مجلس حرام برويد؟» مادرم گفته بودند: «همه به من محرم هستند.» امام گفته بودند: «به دخترها كه محرم نيستند». مادر گفته بودند: من مي‌روم كه به همه مردها محرم هستم (دامادها و احمد). امام در اين مورد بسيار دقت مي‌كردند.

* امام به خواهرم ديه دادند!

آنچه از دوران بچگي يادم هست، اين است كه من حدود 8ساله بودم، خواهرم ده سال و خواهر بزرگترم (همسر آقاي اشراقي) 12 سال داشت. ما با بچه‌هاي منزل همسايه سمت چپ‌ خانه كه منزل آقاي كمالوند بود، عروسك‌‌بازي مي‌كرديم . . . گاهي هم گرگم به هوا بازي مي‌كرديم. امام به ما گفته بودند منزل آقاي كمالوند نرويم.

ايشان از علما و از دوستان امام بودند. اين دوستي هم قصه جالبي دارد. به ما گفته بودند به: آنجا نرويد. هروقت مي‌خواهيد بازي كنيد، دخترشان - كه اسمش طاهره‌خانم بود - بيايد پيش شما. پشت‌ بام‌هاي منزل ما به يكديگر راه داشت. ما همگي بچه بوديم، ولي آنها نوكر 14- 15ساله‌اي داشتند كه به تازگي صدايش دورگه شده بود. به همين جهت آقا دستور داده بود: شما نبايد به منزل آنها برويد. وقتي آقا از مسجد سلماسي برمي‌گشتند و به طرف منزل مي‌آمدند، از پشت كوچه صداي گرگم به هواي ما بچه‌ها را شنيدند. وقتي به منزل آمدند، از كارگرمان - زيور - پرسيدند: «بچه‌ها كجا هستند؟» او جواب داد: «منزل آقاي كمالوند.» گفتند: «برو بگو بيايند.» ما خيلي ترسيديم. برگشتيم به منزل و سه‌تايي توي زير زمين رفتيم، خطاب امام، بيشتر به خواهر بزرگترم بود كه مكلف شده بود. امام يك چوب نازك خشك را برداشتند و محكم به لبه ديوار زيرزمين زدند و گفتند: «من نگفتم نرويد؟ چرا رفتيد؟» بسيار هم عصباني بودند. چوب شكست و يك تكه‌اش به پاي خواهرم خورد. بلند شديم و به اتاق رفتيم و من ديدم پاي خواهرم كمي كبود شده است.

شب به آقا گفتم: «خرده چوبي كه به ديوار زديد و شكست، به پاي صديقه خورده پايش كبود شده.» امام پرسيدند: «واقعاً؟» گفتم: «بله». گفتند: «برو بگو بيايد». صديقه خانم آمد و امام پايش را ديدند و به او ديه دادند! من به خودم گفتم: اي كاش پاي من كبود شده بود! امام تا اين حد روي مسائل شرعي دقت داشتند، در حالي كه بچه‌شان بود و عمداً هم نزده بودند. با همه انس و توجه و محبتي كه امام داشتند، ما از ايشان خيلي حساب مي‌برديم. البته حق با ايشان بود من خيلي شلوغ بودم.

آغوش مهربان آقا
- شايد اولين خاطره‌اي كه از دوران كودكي به يادم مانده، به خاطر لذتي كه از حضور امام مي‌بردم، اين است كه امام شب‌ها زير كرسي مي‌نشستند و من كه يك دختر چهار پنج ساله بودم، مي‌رفتم زير كرسي و سرم را از زير بغل ايشان بيرون مي‌آوردم و چون بچه شيطاني هم بودم، خيلي وول مي‌خوردم، ولي ايشان دلشان نمي‌آمد به من بگويند برو؛ فقط نگهم مي‌داشتند كه خيلي شلوغ نكنم. گاهي هم دستي به سر و صورتم مي‌كشيدند. من چون خيلي از اين كار لذت مي‌بردم كه در آغوش پدر باشم، نمي‌رفتم. ايشان هم نمي‌گفتند برو، ولي دست و پايم را مي‌گرفتند كه خيلي شلوغ نكنم. خيلي با خوشرويي و محبت با من رفتار مي‌‌كردند و من از اين كارشان خيلي لذت مي‌بردم؛ لذا اولين خاطره‌اي كه از دوران بچگي يادم مي‌آيد اين است كه شب‌ها دور كرسي مي‌نشستيم و بسياري از اوقات من شام خودم را هم همان‌جا و همراه امام مي‌خوردم.

* برنامه ثابت امام براي بازي با كودكان

- بيش از آنكه تصور كنيد حضرت امام اهل محبت بودند. بچه بودم و يك روز در حياط نشسته بوديم، به من گفتند: «اگر توانستي اين مداد را با دست راستت به ديوار بزني، من به تو جايزه مي‌دهم». من گفتم: «اينكه كاري ندارد». گفتند: «بينداز!». من هم مداد را دادم به دست راستم و پرت كردم به طرف ديوار و بعد گفتم: «جايزه‌ام را بدهيد!». امام گفتند: «با دستت پرت نكردي». گفتم: «چرا! با دستم پرت كردم». گفتند: «نخير! دستت هنوز به بدنت هست!» من تازه متوجه شدم كه دارند با من شوخي مي‌كنند.

امام براي بازي با ما وقت خاصي داشتند. صبح‌ها در منزل تدريس مي‌كردند و طلاب مي‌آمدند. نيم‌ساعت به اذان ظهر مانده، طلاب مي‌رفتند و امام مي‌آمدند به حياط و يك ربع با ما بازي مي‌كردند. ما هم مي‌دانستيم و از قبل جمع مي‌شديم. ما معمولاً از گِل باغچه تيله درست مي‌كرديم و مي‌گذاشتيم خشك مي‌شدند، بعد با آنها تيله‌بازي مي‌كرديم و هركس مي‌توانست تيله بيشتري را بزند، برنده بود. البته بازي‌هاي گوناگوني از جمله گرگم‌ به هوا بازي مي‌كرديم. ايشان مي‌نشستند و يك نفرمان سرش را در دامن ايشان مي‌گذاشت و بعد همه مي‌رفتند و قايم مي‌شدند، بعد آن فرد بلند مي‌شد و دنبالمان مي‌گشت. امام به ضعيفترها كمك هم مي‌كردند. من از همه شلوغ‌تر بودم و يكي از خواهرهايم (خانم آقاي اشراقي) با اينكه چهار سال از من بزرگتر بود، آرامتر و مظلومتر بود و زبر و زرنگي مرا نداشت. گاهي اوقات مي‌رفتم بالاي درخت كاجي كه در منزلمان بود و آنجا قايم مي‌شدم. كسي سرش را بلند نمي‌كرد به آنجا نگاه كند. امام مي‌دانستند كه بچه‌ها نمي‌‌توانند مرا پيدا كنند و با سرشان اشاره مي‌كردند، يعني آنجا را نگاه كن و جاي مرا لو مي‌دادند. گاهي اوقات هم زير عبايشان قايم مي‌شديم.

امام عصرها هم براي تدريس به مسجد سلماسي قم در كوچه آقازاده مي‌رفتند و تقريباً نيم‌ساعت به اذان مغرب كه آفتاب هنوز بالاي ديوار بود، به منزل برمي‌گشتند و ما منتظرشان بوديم. مي‌آمدند و يك ربع با ما بازي مي‌كردند و بعد سراغ كارهاي خودشان مي‌رفتند.

امام سر شب شام مي‌خوردند، به‎قولي سه از غروب رفته، گاهي قبل و گاهي بعد از شام مي‌آمدند و با ما بازي مي‌كردند. اوايل كودكي بازي بود و بعد به تدريج تبديل به كتاب خواندن شد. من در 13-14 سالگي خيلي اهل مطالعه بودم و كتاب‌هاي رمان و تاريخي را غالباً بلند مي‌خواندم و بقيه گوش مي‌دادند. بزرگتر كه شديم، امام معما و چيستان يا مسئله‌اي مطرح مي‌كردند و ما سعي مي‌كرديم پاسخ آنها را پيدا كنيم. گاهي اوقات هم نمي‌توانستيم جواب بدهيم.

* دفاع امام از كوچك‌ترها

- يادم هست 10 -11 ساله بودم و حاج‌آقا مصطفي شايد 21-22 ساله بود. به من گفت: «يك ليوان آب به من بده!» امام نشسته بودند. من شانه‌هايم را بالا انداختم و گفتم: «نمي‌خواهم». حاج‌آقا مصطفي ناراحت شد و آمد طرف من كه مرا دعوا كند. امام به من اشاره كردند كه فرار كن. داداش ديد و گفت: شما اين جور مي‌كنيد كه گوش به حرف نمي‌دهد». آقا گفتند: «اگر گوش به حرفت بدهد، امروز مي‌گويي يك ليوان آب بده، پس‎فردا مي‌‌گويي كفش‌هايم را جلوي پايم جفت كن!».

* مصطفي بر فراز گلدسته!

- همراه خانم (مادرشان) در صحن حضرت معصومه سلام ‌الله عليها بودم. حدود 8 - 9 سال داشتم و داداش 18- 19 ساله بودند. خانم سرشان را بلند كردند و توجه كردند كه يك نفر روي مناره كله معلق ايستاده است. اولين حرفي كه خانم زدند اين بود كه گفتند: «خوش به حالش!» خانم خيلي شاداب و دلشاد بودند. همه نگران شدند، ولي خانم گفتند: «فكر مي‌كنم مصطفي باشد. غير از مصطفي كسي جرأت نمي‌كند آن بالا برود و معلق بزند!» جالب اين است كه خانم‌ نگران نشدند و اصلاً اهل اين‌جور نگراني‌ها نبودند. بقيه خيلي نگران شدند، ولي ايشان ابداً.

* امام به من گفتند: كودتاچي!

ما اغلب براي ناهار آبگوشت داشتيم، چون امام آبگوشت دوست داشتند، ولي من اصلاً آبگوشت دوست ندارم و در منزل همسرم هم جز چندباري كه نوه‌هايم آمدند و خواستند برايشان درست كنم، آبگوشت درست نكرده‌ام. يك بار كه حدوداً 9 - 8 ساله بودم در فصل تابستان بود و امام وضو گرفته بودند و داشتند از پله بالا مي‌آمدند و من ظرف گوشت‏كوبيده دستم بود. چشمم كه به آقا افتاد، بشقاب را به طرف ديوار پرت كردم و گفتم: «كي گفته هر كس بزرگتر است،‌ بايد حرف، حرف او باشد؟ شما چون بزرگتريد و آبگوشت دوست داريد، من هم بايد آبگوشت بخورم؟» ايشان آمدند بالا و به خانم گفتند: «بچه‌ها را بنشانيد و از آنها بپرسيد چه غذايي دوست دارند و هرروز مطابق ميل يكي از آنها غذا بپزيد!». البته به من لقب «كودتاچي» دادند و گفتند: تو كودتا كردي!

* خواهش امام از من: به چين نرو!

- چند سال قبل از فوت امام مرا به چين دعوت كردند كه بروم آنجا و صحبت كنم. سر سفره بوديم و ايشان به خاطر قلبشان به دستور دكتر پشت ميز كوچكي مي‌نشستند و غذا مي‌خوردند. من خيلي عادي و معمولي گفتم: «من هفته ديگر به چين مي‌روم. مرا دعوت كرده‌اند.» حرف‌هاي ديگري زده شد و گذشت. چند دقيقه بعد، امام به من گفتند: «فهيمه (مرا در منزل فهيمه صدا مي‌زنند) بيا!» بعد گفتند: «سرت را بياور پايين!» من كنار ايشان ايستاده بودم. گوشم را نزديك دهانشان بردم. امام گفتند: «مي‌خواهم از تو خواهش كنم به چين نروي». من مكثي كردم و گفتم: «چشم»، ولي حقيقتش اين است كه كمي به من برخورد كه چرا ايشان همان وقت به طور عادي اين مطالب را نگفتند. مثلاً نگفتند مصحلت نيست و نرو و چرا اين‌جور گفتند. وقتي غذا خوردن تمام شد و ايشان خواستند به اطاقشان بروند، من همراهشان رفتم و گفتم: «مي‌خواهم از شما گله كنم». پرسيدند: «چرا؟» جواب دادم: «شما فكر مي‌كنيد اگر مرا منع كنيد گوش نمي‌كنم؟ همان‌جا به من مي‌گفتيد نرو، مصحلت نيست. من هم قبول مي‌كردم. لازم نبود مرا صدا بزنيد و درِ گوشم بگوييد». گفتند: «آدم وقتي مي‌خواهد چيزي را به كسي بگويد، بايد به كف پاي او بگويد؟ بايد درِ گوشش بگويد!» فهميدم مي‌خواهند از در شوخي درآيند. گفتم: «هم من مي‌دانم منظورم چيست، هم شما مي‌دانيد!».

* دقت و مراعات ظريف
- نكته ديگري كه يادم آمد از دوره‌اي است كه امام كسالت داشتند. حدود ده روز قبل از رحلتشان بود. امام بيمار بودند و بايد در بيمارستان بستري مي‌شدند. امتحان جامع دكترا هم داشتم. امام هم قرار بود فرداي آن روز به بيمارستان بروند. من وقتي وارد منزل شدم، ايشان داشتند با مادرم شام مي‌خوردند. شنيدم كه گفتند: «به فهيم نگوييد.» من همان‌جا متوجه شدم كه ايشان مي‌خواهند به بيمارستان بروند، منتها ايشان به ديگران توصيه مي‌كردند به من نگويند كه حواسم براي امتحان پرت نشود. من به روي خودم نياوردم كه مي‌دانم. آمدم و نشستم و صحبت كرديم و شب به منزل برگشتم.

صبح فردا دلم نيامد كه نروم و امام(ره) را نبينم. از آن طرف هم از بيمارستان گفته بودند جواب آزمايش حاضر نيست و بايد فردا براي عمل بياييد. من اين را نمي‌دانستم. وقتي آمدم و وارد اتاق شدم، فكر كردم امام را مي‌خواهند به بيمارستان ببرند. به روي خودم هم نمي‌آوردم كه مي‌دانم. به محض اينكه وارد شدم، امام دستشان را باز كردند و گفتند: «خيالت راحت‌! قرار نيست به بيمارستان بروم». پرسيدم: «جدي مي‌گوييد؟» يادم نيست عين جمله‌شان چه بود، اما آن را جوري ادا كردند كه من باور كردم كه قرار نيست اصلاً به بيمارستان بروند و با كمال آرامش رفتم و امتحانم را دادم و برگشتم و تازه فهميدم كه قرار است فرداي آن روز بروند. اين‌قدر دقيق بودند كه من از نظر روحي لطمه نخورم و امتحانم خراب نشود.

* بيشترين ناراحتي امام از آقاي منتظري و ماجراي قطعنامه بود

- من اصلاً در مورد قضيه آقاي منتظري ناراحت نشدم و فكر مي‌كردم حق همين است كه امام ايشان را كنار بگذارند، چون ديده بودم كه امام چقدر از دست ايشان اذيت شدند. رنج امام حد و اندازه نداشت. باورشان نمي‌شد كسي كه آن‌قدر مبارز و متدين بوده، اين‌طور تحت تأثير قرار بگيرد. فوق‌العاده زياد هم تلاش كردند تا ايشان را از بعضي ارتباطات و كارها منع كنند. امام كمتر مسائل بيرون را در اندرون نقل مي‌كردند، ولي در ارتباط با ايشان از بس منقلب و ناراحت بودند، مي‌آمدند و مي‌گفتند.

من در طول زندگي امام، دو بار ناراحتي فوق‌العاده زياد ايشان را ديدم. يك بار همين قضيه آقاي منتظري بود كه امام خيلي اذيت شدند، يكي هم قبول قطعنامه. من تهران نبودم و از تلويزيون خبر بركناري آقاي منتظري را شنيدم. خوشحال شدم و فكر مي‌كردم حق همين بود و ايشان نبايد جانشين امام باشند. خدا شاهد است همان روز اول بعد از رحلت امام با آن همه ناراحتي از آن مصيبت بزرگ، وقتي شنيدم كه آقاي خامنه‌اي انتخاب شده‌اند، قلباً خوشحال و آرام شدم و گويي مرگ پدر را فراموش كردم. حتي كسي به من گفت: «خوشحالي مي‌كني كه جاي پدرت جانشين انتخاب شد؟» گفتم: «اين حرف چيست؟ بالاخره هركسي رفتني است، ولي شخص بسيار خوبي جاي ايشان آمد». تا الآن هم معتقدم بهترين فرد، ايشان بودند و هستند. ان‌شاءالله كه عمر طولاني داشته باشند.

* نظر امام درباره رهبري آيت‌الله خامنه‌اي
- به خاطرم هست، 3-4 روز بعد از جريان آقاي منتظري كه ايشان از قائم‏مقامي كنار رفتند، پيش امام نشستم و گفتم: «اگرچه زشت است كه من اين حرف را بزنم، اما بالاخره آدميزاد از اين دنيا مي‌رود و من به نظرم مي‌رسد فردي را نداريم كه جانشين شما باشد. آيا بهتر نيست كه شورايي باشد؟» تا اين حرف را زدم، گفتند: «چرا نداريم؟» گفتم: «به نظر مي‌آيد چنين فردي نيست.» گفتند: «چرا، آقاي خامنه‌اي».

صرف‌نظر از سخن امام، من واقعاً و قلباً به رهبر معظم انقلاب اعتقاد دارم. خدا شاهد است كه اين اعتقاد قلبي من است كه الآن بهترين فرد را داريم و چه انتخاب خوبي بود. هيچ‌كس نمي‌توانست اين طور محكم در برابر آمريكا و دشمنان بايستد و از ملت دفاع كند. گاهي اوقات وقتي ايشان مطلبي را مي‌گويند، خيلي ياد امام مي‌كنم و مي‌بينم گويا همان گفته‌هاست. من بسيار به ايشان اعتقاد دارم و لذا هرچه بگويند اطاعت مي‌كنم.

من معتقدم كه در رأس يك كشور اسلامي قطعاً بايد ولي فقيه باشد و فقط ولي فقيه است كه مي‌تواند به معناي حقيقي، كشور را حفظ كند؛ انتخابي هم كه مردم به صورت مستقيم يا غيرمستقيم مي‌كنند، انتخاب درستي است. مردم تشخيص درستي دارند.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390 ساعت 12:13 توسط بنده خدا

دارا وسارا

هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا
شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا

سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجین شد
در فکه و شلمچه ، دارا به روی مین شد

 



چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند
یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و در بند

سارای دیگری در ، مهران شده شهیده
دارا کجاست؟ او در ، اروند آرمیده

دوخته هزار سارا چشمی به حلقه ی در
از یک طرف و دیگر چشمی به خون دل ، تر

سارا سؤال می کرد ، دارا کجاست اکنون ؟
دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون

خون گلوی دارا آب حیات دین است
روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است

در آن زمانه رفتند ، صدها هزار دارا
در این زمانه گشتند ده ها هزار « دارا »

هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند
دارای این زمان با بنزش رود به دربند

 



دارای آن زمانه بی سر درون کرخه
سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه

در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد
در این زمانه ناگه ،‌ چادر « لباس جین » شد

با چفیه ای که گلگون از خون صد چو دارا ست
سارا خود ،‌ از برای ، ‌جلب نظر بیاراست

دارا و گشواره ،‌ حقا که شرم دارد
در دست هایش امروز ، او بند چرم دارد

 


با خون و چنگ و دندان ، دشمن ز خانه راندیم
اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم

جای شهید اسم خواننده روی دیوار
آن ها به جبهه رفتند ، اینها شدند طلبکار!!!


 

شاعر: مرحوم ابوالفضل سپهر

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ساعت 15:32 توسط بنده خدا


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ساعت 15:8 توسط بنده خدا

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ساعت 15:2 توسط بنده خدا